تبليغاتX
●ღ₪خیال رنگی₪ღ●
خيالمان را رنگي ميكنيم باشد كه دنيايمان نيز رنگي شود
 

اینا همش حرفای منم هست....

-------------------------------------------------------------

انگار خودم هیچی نمیتونم بگم...نمیدونم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 23:41  توسط بهار 


استاد سياه پوشيده بود،

امروز بچه هاي كلاس به اين نتيجه رسيدند كه استاد خود شيرين!!! است چون مشكي پوشيده....

امروز استاد پخش هر نوع موسيقي اي را در كارگاه ممنوع كرد...از آهنگ هاي با كلام ايراني گرفته...تا موسيقي عرفاني آمريكايي!!!

                                            ---------------------------------------------------

گاهي وقتا يك آدم بي تربيت و بي فرهنگ جوري ادب ميشود كه بعيد ميدانم تا چند وقت اثر آن تربيت به جا و به موقع را فراموش كند....اين را وقتي فهميدم كه در تاكسي با ديدن يك آشنايي سعي كردم به روي خودم نياورم كه مجبور نشوم سلام كنم و در عين ناباوري كرايه ام را حساب كرد و يك احوالپرسي گرم و ....فكر ميكنم هنوز سرخي حاصل از حرارت آن احوال پرسي و خجالت روي صورتم مانده...                   

                                     ----------------------------------------------------------

در را كه باز ميكنم  يك پرايد سفيد را ميبينم كه انگار دارد ميايد داخل حياط...

خانمي با لبخند پياده ميشود و ميگويد مادرت هست؟

بي تفاوت ميگويم نه!!!

يك ظرف يك بار مصرف غذا را ميدهد دستم و سوار ماشين ميشود. فرصت نميكنم تشكر درست حسابي كنم...فقط ياد ظهر مي افتم كه به مادرم گفته بودم دلم غذاي امام حسين ميخواد...

                                  ---------------------------------------------------------

ركوع كه ميروم فكرم ميرود براي خودش...

نميدانم ايراد از امام جماعت است كه نمازش را خيلي آهسته ميخواند يا مشغله هاي ذهني من كه لابد مهم ترند از نماز...يا خودم كه....

امشب همه چيز فرق دارد انگار...همه ي رفيق هايم انگار قرار است امشب بيايند و من هر بار بايد يك لبخند مصنوعي تحويل دهم...

دلم ميخواهد بروم يك گوشه و زانوهايم را بغل بگيرم و هيچكس مرا نبيند....من هم...

امشب زيارت عاشورا را يك جور ديگر ميخوانند...ناخودآگاه ياد اولين زيارت عاشورايي كه در طلائيه خوانديم مي افتم...و ياد حاج حسين...

حاج حسين همه ي اين چند شب را ميايد و كنارم مينشيند... امشب نيامده هنوز...روضه كه شروع ميشود و چراغ ها خاموش ميايد....

و من هرشب سوالم را تكرار ميكنم كه چرا اينهمه وقت را قهر بوده و او هر شب يك لبخند مثل همان لبخند توي عكسش تحويلم ميدهد...

 امشب شب علي اكبر است...روضه چقدر كربلايي شده بود...

                                  ----------------------------------------------------------

مثل هر شب چشمم ميافتد به ليوان هاي داغي كه دائم بين دست ها جابه جا ميشوند...و مثل هر شب اصرار ميكنم كه بايد چايي صلواتي بگيريم...

و بالاخره امشب موفق ميشوم راضي كنم همراهانم را...

نميدانم چه مزه اي دارد...بعد از اينهمه وقت هر چه سعي ميكنم طعم چاي را به خاطر آورم نميشود...

يك ليوان داغ را ميگيرم توي دستم و بوي دارچينش را با همه ي وجودم حس ميكنم...

و فكر ميكنم شايد يك سال ديگر طول بكشد تا دوباره دستم داغ شود و همه ي وجودم را بگيرد اين حرارت...


1. بلاگفا چند روزي راهم نداد...به خاطر مرورگر!!!

2. گاهي وقتا يك جوري ميشود كه مجبوري براي فرار از دلتنگي دلت را سنگي كني...سرد و سخت مثل سنگ...انقلابي لازم است...هر چند سخت ولي ممكن...

گاهي وقت ها آدم براي فرار از دلتنگي ها چشمش را به روي واقعيت ميبندد كه راضي كند خودش را...

فكر ميكنم مهم اينست كه بفهميم حقيقت ها را...هر چند دير...ولي بهتر از هرگز نفهميدن است...

اين شب ها بيشتر از هر چيزي ميخواهم كه بفهمم...

3. دعا كنيد اگه يادتون نميره...



+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 11:3  توسط بهار  | 

  جدید نوشت: فکر میکنم اینو باید اینجا اضافه کنم. درسته که امام حسین رفته بهشت. درسته که ما میگیم اونا با شهادتشون پیروز شدن...اما حقیقت واقعه ی کربلا رو نمیشه انکار کرد که بعدش عزاداری هم بی معنی باشه...امامون میگه هر صبح و شام بر مصیبت جدش گریه میکنه...ما که شیعه ایم به کی اقتدا میکنیم؟

 

باز هم حکایت تکراری محرم و عاشورا و عزاداری و بغض هایی که میشکفند...

شهر ها سیاه پوشیده اند...دل ها هم انگار...

زمینه ی کارمو مشکی کردم از سر جوگیری شاید...شب ها میرم هیئت شاید از روی جوگیری...شاید به قول دوستم. نه دوستم نه به قول همکلاسیم به خاطر ریا...شاید هم به قول سخنران هیئت از روی دعوت...

نمیدونم...ریا و دعوت و عادت چه فرقی دارند با هم....

نمیدونم این حکایت های تکراری هر سال چه فرقی دارند باهم...

روضه ی امسال و پارسال و دیروز و امروز چه فرقی دارند با هم...

اشک های این سالها چه فرقی دارند با هم...

چه فرقی دارند با هم وقتی هنوز هم امامون با دیدن نامه ی اعمالمون اشکش در میاد؟ چه فرقی داره ...

نمیدانم ..لابد فرق هست...فرق هست بین دلم که آن سالها سیاه میپوشید و این روزها سیاه شده است...

-------------------------------------------------------------------------

۱. گفتند که جمعه میرسی از کعبه                      این رفتن جمعه جمعه ها پیرم کرد

۲. نوشتنم نمیاد...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 21:44  توسط بهار  | 

 

سفره رو میندازم وهمینطوری که بهش نگاه میکنم خوب فکر میکنم...دلم نمی خواد مثل همه ی دفعه های قبل که تو این چن سال یادم میاد به بهانه های مختلف مثل آوردن لیوان، بشقاب، قاشق،چنگال، کاسه،کفگیر،ملاقه،نمک،نون،سس، سالاد،ماست،قابلمه،دیس و..و..و..و....وسط غذا بلند شم...

خوب ِخوب نگاه میکنم...همه چی هست...میشینم کنار سفره و یه نفس عمیق میکشم....

قاشق و برمیدارم و زیر لب میگم بسم الله...

یه صدایی میگه:

لامپ آشپزخونه چرا روشنه؟؟؟


احساس میکنم سیم های مغزم درحال جرقه زدنه...مخم داره سوت میکشه...

یعنی کجا گذاشتمش؟؟؟؟

یاد حرف دوستم میفتم که میگفت کامپیوتر آدم مث اتاق آدم میمونه....باید همه ی درایواش منظم باشه....

همه ی درایو ها رو زیر و رو میکنم نیست که نیست..فلشمو وصل میکنم اوجا رو هم شخم میزنم و به خودم بد و بیراه میگم که چه اتاق و کمد شلخته ای دارم...

سرم درد میگیره...لعنتی...باید ۲ ساعت وقت صرف کنم تا از اول درستش کنم....و با وجود تنفری که اینروزها از فتوشاپ ومحیطش پیداکردم هیچی انقدر زجر آور نمیتونه باشه....

تا اونجایی که میتونم پشتی صندلی رو هل میدم عقب و فکر میکنم...دلم واسه جودی ابوت تنگ شده..

فولدرشو باز میکنم و فایل پی اس دی رو میبینم که خودشو قایم کرده کنار جودی ابوت...انگار که اونم دلش تنگ شده باشه...


تلویزینو روشن میکنم...تصویرش هنوز نیومده...

صدای مرده میگه: به نظرتون  لباس احرام شبیه لباس مرگه یا تولد؟؟؟

صدای خانومه گریش میگیره و میگه: تولد...

زدم کانال بعدی...

نفهمیدم فقط صداش گریش گرفته بود یا .....


در جوهر راپیدو باز میکنم و سرشو میذارم رو کاغذ گلاسه ای که به تخته شاسی آ۴ فیکسش کردم...

میذارم دستم خودش حرکت کنه و همزمان خودش فکر کنه که کدوم اسم خدا رو بنویسه....

چشامو باز میکنم و نگاه میکنم به صفحم...

غفار الذنوب...

طرحم میشه همین...غفار الذنوب...اسمی که دستم انتخاب کرده...دلش اینو خواسته...

عقلم انگار دل نداره ...شایدم دلم عقل نداره...که اگه داشتن خدای دل و عقلم بی اسم نمیشد...شایدم باید بگم عقل و دلم بی خدا نمیشد...


میگه: ناخالصی!!!

میگم: سیدِ ناخالصم یا ناخالصم چون سیدم؟؟؟

میگه: جفتش!!! ولی الان دومی مد نظرم بود...

میگم:؟؟؟؟

میگه: عربی!!! عربی دیگه...ما فارسیم!!! تازه هنر ایرانو هم همین عربهای وحشی داغون کردن...

میخندمو میگم: خدایا شکرت که گذاشتی ناخالص بشم...


 پ.ن۱: دعای خالص یه آدم ناخالص شاید بهترین عیدی باشه تو این دنیای مجازی...پیشاپیش عیدتون مبارک...

پ.ن۲: عصر من داننده ی اسرار نیست                 یوسف من بهر این بازار نیست

          ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد                 چشم خود بربست و چشم ما گشاد

پ.ن۳: اگه فک کردین ایندفعه هم مث اوندفعه دستامو ول کردم رو کیبرد هر چی دلشون میخواد بنویسن کور خوندین...واسه هر تیکش دلم یه دنیا حرف داشت که فقط تونست همینا رو بگه...

پ.ن ۴: با تشکر!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 1:6  توسط بهار  | 

 

فکر میکنی به نیستن و تمام شدن...

فکر نبودن سخت تر از نیست شدنه...

گاهی آدم نیست بدون اینکه بدونه...

و گاهی هم هست بدون اینکه باشه...

فکر میکنی به حضورت که اگه نباشی انگار یه قطره از یه اقیانوس بزرگ گم شده...

کاش میشد قطعه ای از یه پازل خیلی بزرگ بود....حتی با یه عالمه جای خالی...اونوقت بودنت چراغی میشد واسه رسیدن به هدف...

---------------------------------------------------------

۱. زندگی گاهی کابوس میشود برای بی رنگ کردن خیالمان...

۲. کسالت (از نوع غیر آنفولانزاییش) و قطع بودن نت و یه سری و مسائل شخصی و نیمه شخصی دیگه دلیلی شد برای نبودن یا شاید کمرنگ بودن...

۳. روز عرفه آلزایمرمان غیر فعال شده بود و برای همه دعا فرمودیم...(محض ریا گفتم که بدونین منم دعا میخونم)

۴. در پی حذف شدن متن پستی که قرار بود بذارم به این نتیجه رسیدم کتابی چاپ کنم تحت عنوان خاطرات من و بلاگفا..یا بدشانسی های من و نامردیهای بلاگفا...یا....نفرین بلاگفا....یا ......

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:16  توسط بهار  | 

 

ميشينمو در تاكسي رو محكم ميبندم...

يه نگاه به دختر كوچولویي كه كنارم نشسته و عروسك تو دستش ميندازم...حوصله ندارم بهش لبخند بزنم...

حواسم ميره به صحبت هاي مامان دختره وراننده...

خانومه: اين جرياناي اين چن وقته هم تقصير اون بوده ديگه...

راننده: كدوم جريانا؟

خانومه:زلزله هاي بندر عباس!!!

راننده:خب؟

خانومه:ورداشتن اورانيوم استخراج كردن واسه اون بوده...

راننده:يعني استخراج اورانيوم زلزله ايجاد ميكنه؟

خانومه: هوم؟ نميدونم..ميگن همون لحظه كه استخراج ميشه زلزله ايجاد ميكنه!

راننده: واقعا؟؟!! عجب!!! ما كه چيزي نشنيده بوديم!!!

خانومه: آره بابا...اين احمدي نژاد يه جونوريه كه خدا ميدونه!!!

دختره: آره مامان، خيلي عبسيه!!!!!!!!!(به زبان معيار ميشه عوضي)

------------------------------------------------

بالا بودن بينش سياسي اقشار مختلف جامعه قابل ستايشه!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 15:3  توسط بهار  | 

 

دستت را آرام میاوری بالا که بگویی خداحافظ...

اشک هایت مجال نمیدهند...

 


پ.ن: حاجی های امسال کم کم دارن میرن دیگه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 1:11  توسط بهار  | 

 

آدم گاهی اوقات اختیار بعضی از کارهاش دست خودش نیست. مثل خندیدن و قطعا این از دست رفتن اختیار مستلزم زمان و مکان خاصی نیست.

آدم گاهی اوقات وسط یه کلاس خشک و جدی هم خندش میگیره...گاهی اوقات تو تاکسی از حرف یه مسافر خندش میگیره...گاهی اوقات وقتی مامانش عصبانیه خندش میگیره...چطوری باید مردم و قانع کرد که این خندیدن مثل عطسه کردن کاملا غیر ارادیه؟


آدم گاهی اوقات دلش میخواد بشینه رو یه صندلی و اونو رو دو پایش نگه داره و تکیه بده به دیوار...(ترجیحا رو به یک پنجره ی باز باشه) و تو همین شرایط دونه دونه ی حباب های صورتی خاطراتشو بیاره تو ذهنش...

آدم گاهی اوقات دلش میخواد تا ابد رو همون دو پایه ی صندلی و رو به طبیعت بیرون پنجره با خیال همون حباب های صورتی زندگی کنه...


آدم گاهی اوقات دلش میخواد تنهاییشو بذاره تو جیبشو همه جا با خودش ببره...تنهایی حتما بهترین دوست آدمه...چون هیچ ولش نمیکنه...حتی وسط یه مهمونی شلوغ و پر سر و صدا...

آدم گاهی اوقات دلش میخواد تنهاییشو بذاره تو سطل آشغال اتاقشو و از اتاقش بره بیرون و در و محکم رو به تنهاییش ببنده...حبسش کنه...آدم حتما خیلی بی معرفت تر از تنهاییه....


آدم گاهی اوقات دلش میخواد ۲ ساعت تو صف خرید بلیط یک تئاتر با بازیگر های معروف معطل بشه...بعد با آرامش وارد سالن تئاتر بشه و دقیقا بعد از کنار رفتن پرده ی نمایش پلکاش بیفته روی همو صدای موزیک و دیالوگ های بازیگرا واسش یه لالایی ملایم باشه....آدم حتی تو این شرایط حاضره نگاه های سنگین اطرافیان رو هم تحمل کنه....


آدم گاهی اوقات دلش میخواد به مناسب تولد مامان ۵۰ سالش یه روسری گل گلی با زمینه ی صورتی شاد کادو بخره...حتی اگه لبخند مامانش بعد از باز کردن کادو تصنعی باشه....حتی اگه بقیه یواشکی به هم بگن یه چیزی خریده که خودش استفاده کنه....


آدم گاهی اوقات احساس میکنه باید با همه لج کنه...باید حرف، حرف خودش باشه...آدم تو این شرایط حتی حاضره یه سفر تفریحی رو تو تعطیلات از دست بده فقط برای ثابت کردن حرف خودش...

آدم گاهی اوقات میدونه که بعضی از رفتاراش ناشی از غرور کاذبه...آما آدم گاهی کاری رو میکنه که دلش میخواد....فقط چون دلش میخواد...


آدم گاهی اوقات دلش میخواد برای همه پشت چشم نازک کنه و بد و بیراه بگه...گاهی دلش میخواد درساشو نخونه و با اعتماد به نفس بالا وارد کلاس بشه....

آدم گاهی اوقات دلش میخواد به همه جواب سربالا بده....آدم گاهی دلش میخواد همه ی اطرافیانشو بجزونه...آدم گاهی دلش میخواد وسط خیابون یه بستنی قیفی گنده رو تو دستش نگه داره تا بستنیش آب شه و شره کنه رو دستش و همین طوری آب شه و آب شه و .....


آدم گاهی اوقات دلش میواد دستاشو بذاره رو کیبرد و اجازه بده که انگاشتاش زودتر از فکرش تصمیم بگیرن..

آدم گاهی اوقات چقدر بی اراده میشه...

------------------------------------------------------------------------------------------

نویسنده دیوانه نیست....نویسنده فقط گاهی اوقات دلش میخواهد فکرش را رها کند....وحتی برای چند دقیقه به دور از همه ی دغدغه های عادی یا غیر عادی زندگی بگذارد آنچه دلش میخواد روی دهد...

نویسنده همین جا اعلام میدارد قصد القاء هیچ گونه انرژی منفی و حالات افسردگی را نداشته....

نویسنده فقط آنچه را که دلش خواسته نوشته...همین!!!

----------------------------------------------------------------------------------------

۱. رند دوم!!! شرمنده...آپ دینداریمان نیامد....مجبور شدیم همین جا افاضه بنماییم!!!

۲. آدم هر چقدرم دلش بخواد که یه کلاسش تشکیل نشه..حتی به قیمت ابتلای استادش به آنفولانزای نوع آ....قطعا از غیبت بداخلاق ترین استادش به خاطر فوت مادرش ناراحت میشه و شاید دچار عذاب وجدان هم بشه...شاید البته...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:39  توسط بهار  | 

گاهی وقتا خسته میشوی...خسته از همه ی چیزهای اطرافت! مجازی و غیر آن توفیری ندارند باهم...خستگی که بیاید...پاهایت شل میشوند و در پی یک دیوار میگردی که تکیه ات را به آن دهی...

خستگی که می آید...خیلی چیزها تمام میشود...خیلی چیزها را باید فراموش کرد...خیلی چیزها را باید زمین گذاشت...

خستگی شاید یه اندازه ی نوشیدن یک لیوان آب به تو مجال دهد...اما می آید...و این آمدن همراه است با رفتن های بسیار...

خستگی که می آید دست هایت را به زمین میگیری و مینشینی...اما شاید هرگز نتوانی برخیزی...

خستگی که بیاید خیلی از فرصت ها را از دست داده ای...

خستگی فرق دارد با دل تنگی و دل شکستگی و افسردگی...خستگی ناتوانت میکند و دردمند...

خستگی شاید فرصت یک لبخند را از تو بگیرد و حتی شاید اشک ریختن را...

خستگی که بیاید فقط باید بمانی...بنشینی...و نگاه کنی به افقی که در انتظارش بودی...خستگی که بیاید شاید خسته تر از آنی باشی که بتوانی شکسته های دلت را جمع کنی شاید روز مبادایی برسد و نخواهی بی دل بمانی...

خستگی که بیاید شاید خیلی دیر باشد برای خیلی چیزها...

خستگی که می آید...مانند گلی میمانی که گلبرگهایش بی هیچ تلاشی برای ماندن زیر پا له میشوند...

خستگی اگر بیاید...نگاه نمیکند به چشم هایت که منتظر است...خستگی هیچ گاه سردی دستانت را حس نمیکند...

خستگی که بیاید...همه ی رنگ های خیالت را میگیرد...و تو میمانی با خیالی که کمرنگ...نه... بیرنگ شده...

خستگی که بیاید، باید یاد بگیری که نباشی...باید عادت کنی به نبودن و ندیدن و....

خستگی می آید...و تو میفهمی که همه ی فرصت های خوبِ بودن را از دست داده ای...

خستگی...می آید...دیر یا زود...شاید گریزی نباشد...گاهی شاید فرار از خستگی خسته ترت کند...

خستگی می آید....و تو ناگاه...

تمام میشوی...

--------------------------------------------------------------------------

سها به همه سلام رسوند....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:43  توسط بهار  | 

دفتر مشقش را میبندد و در حالی که مداد و پاک کنش را به زور داخل جامدادی اش جا میدهد زیر لب میگوید: بالاخره تموم شد...لعنتی... نمیدونم تا کی باید مشق بنویسیم؟؟؟ عین خر از صبح تا شب دفترمون رو پامونه و ور ور مینویسیم...انگار نه انگار ما بچه ایمو به بازی احتیاج داریم...پس این شبکه ی کودک و برنامه هاشو واسه عمه ی من ساختن؟؟؟ حالا تهش مگه فایده هم داره؟؟ املاهامون که ۱۵ بیشتر نمیشیم...معلممونم هر روز که مشقمونو میبینه روش و با خودکار قرمزش خوشگل میکنه...عقده اییییییییی!!!

یک لبخند ملیح، از آنهایی که اگر طرف مقابلم خودش را برایم این شکلی کنم دلم میخواهد همه ی موهای سرش را بکنم تحویلش میدهم و میگویم: همه ی ما یه روزی بچه بودیم و مشق مینوشتیم...خب اگه به چیزایی که مینویسی دقت کنی املاتم ۲۰ میشه...حالم به هم میخورد از این حرف ها...نمیدانم تاثیر حرفم است که او را وادار به سکوت کرده یا رعایت ادب به خاطر سن و سالم که چند سالی از او بیشتر است!!!

كنترل را بر ميدارد و تلويزيون را روشن ميكند...نميدانم چرا يكدفعه قيافه اش شبيه شكلك سبز بلاگفا ميشود...صدايش را بلند ميكند: اااااااااااااااه. برين گمشيـــــــــــــــــــــن با اين برنامه هاتون...من نميدونم كي از اين خاله شادونه خوشش مياد آخه؟ دراكولااااااااااا...اه اه..ببين انگار ما ۶ ماهمونه...اين چه وضع حرف زدنه...ععععععععع(قبلش تصوير شكلك بلاگفا بود حالا با صدا همراه شده است)

همه ي شبكه ها را يكي امتحان ميكند...كنترل را پرت ميكند گوشه اي و به من ميگويد: مياي نقطه بازي؟؟؟؟

دارم به پيامك هاي دوستم جواب ميدهم و خوب ميدانم كه حالا حالا وقت براي نقطه بازي نيست...اما...دلم ميسوزد برايش...كيفش را بر ميدارد كه از برگه هاي دفترش يكي را قرباني كند براي نقطه بازي ما...دفتر را كه باز ميكند ناگهان زل ميزند به من و چشمانش برق ميزند از اشك، فقط ميتوانم سرم را تكان دهم كه يعني چي شده؟؟؟؟؟

و او آرام در حالي كه بغض كرده بگويد: بايد كار دستي بسازم...

خوشحال ميشوم...نه از ناراحتيش...نه از بغضش...از اينكه ميتوانم برايش يك كاردستي خوشگل بسازم و دوباره لبخند را بر لبانش ببينم...

 --------------------------------------------------------------

۱. كتابي نوشتن به من نيومده..ميدونم گند زدم به زبان معيار

۲. هرچي فك ميكنم خاله شادونه رو راس ميگه خب بچه!!! تازگيا يه مجري ديگه هم هست هي ميخواد اداي عمو پورنگو در بياره

۳. یکی از آشنایان برگه ی امتحان ادبیات فارسی یه دبیرستان پسرانه رو داد واسش تصحیح کنم...

بچه های اول دبیرستان سهراب و نوشته بودن: سحراب!!!! صحراب!!!!!!!!!!!!!!!

یکی اینطوری جواب داده بود: چرا افراسیاب به سهرااب کمک کرد؟ جواب پسره: چون دلش میخاست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خب الان که دارم فک میکنم عاقبت مشق ننوشتن میشه این دیگه...(هر چند خودم متنفر بودم و مشقام و یه خط در میون مینوشتم)

قابل توجه بعضی ها که کلی غلط املایی دارن همیشه

راستي: ولادت حضرت معصومه رو تبريك ميگم..مخصوصا به دختر خانوم هاي دوست داشتني

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:36  توسط بهار  |